قصه های پسر،غصه های پدر

توی گوشت به جای لالایی بعد از این شاهنامه می‌خوانم…

جشن پیش دبستانی و روز اول مدرسه

[ شنبه 3 مهر 1395 ] [ 9:09 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

جشنواره

[ يکشنبه 6 بهمن 1392 ] [ 9:31 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

محمد سام در جشنواره تئاتر کودک و نوجوان

محمد سام اصلا حواسش به برنامه نیست و در حال بازیگوشیه

 

محمدسام از همه بچه ها سنش کمتر بود 

[ دوشنبه 13 آبان 1392 ] [ 14:59 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

توی گوشت به جای لالایی بعد از این شاهنامه می‌خوانم…

در سختی و در بلا نگه می‌دارد
نامرئی و بی صدا نگه می‌دارد
تو جانب اهل حق نگه دار و ببین
دستان خدا تو را نگه می‌دارد
***


چشم‌ها را به روی هم مگذار
که سکون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است

گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید

پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینک اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی که حیله بیدار است
چه کسی گفته وقت لالایی است؟!

گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!

دشمنت مار خوش خط و خالی است
که فقط خون تازه می‌نوشد
هر کجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!

به درستی نگاه کن پسرم
هر کمان‌برکفی که آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای که پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست

چشم وا کن که دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر کفتار
در لباس پلنگ می‌آید

پسرم! ممکن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
که پدر قاتل پسر باشد!

تو ولی شک نکن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای کوچک گنجشک
قدرت بال‌های ققنوس است!

دست‌های تو مکر دشمن را
به جهنم حواله خواهد کرد
نفس آتشین این ققنوس
کرکسان را مچاله خواهد کرد!

آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاک
مرگ باید برادرت باشد!

شک ندارم به این حقیقت که
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
کربلا را دوباره می‌سازی

مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم که چطور
قهرمان جهان خود باشی

پسرم! قهرمان کوچک من!
نقش خود را درست بازی کن
هر کجا دور، دور خاموشی است
با سکوتت حماسه‌سازی کن!

دشمن از دست‌های کوچک تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط کوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!

من برای دلیر کوچک خود
تا قیامت چکامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم…

 

[ شنبه 27 مهر 1392 ] [ 14:09 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

عکسهای دوسالگی محمد سام

[ چهارشنبه 5 تير 1392 ] [ 9:59 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

عکس عید 91

عید ام

سال

[ چهارشنبه 5 تير 1392 ] [ 9:57 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

[ سه شنبه 7 شهريور 1391 ] [ 13:41 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

خدا و کودک
 


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی

 

[ سه شنبه 10 مرداد 1391 ] [ 10:37 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

    

[ چهارشنبه 28 تير 1391 ] [ 10:16 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

فصل ایستادن

سلام محمدم

بالاخره انتظار به پایان رسید و تو راه رفتن را آغاز نمودی،از اول تابستان پاهایت قوت گرفته و پا به پای پدر و مادر دوست داری را ه بروی  .چقدر راه رفتن را دوست داری وچقدر لذت میبری که میتونی بر روی پای خود بایستی.

[ شنبه 17 تير 1391 ] [ 10:03 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

چشمانت و دیگر هیچ

..

[ يکشنبه 11 تير 1391 ] [ 8:27 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

یک سالگی

سلام به همه دوستانی که به من لطف دارند و گاهی سر به این وبلاگ می زنند.متاسفانه چند ماهیست که وبلاگ را نمیتوانم بروز کنم.نام وبلاگ را از دل نوشته های  پدر برای فرزند به غصه های پدر ..قصه های پسر  تغییر دادم که البته علت دارد که فعلا نمیخواهم بازگو کنم و علت بروز نکردن وبلاگ هم شاید درگیرهایی بوده که در این چند ماهه بخاطر محمدم داشتم.امیدوارم باز نتوانم مطالب جدیدی بنویسم.....محمدم چند روزیست که شروع به راه رفتن کرده و افتان وخیزان  وبی محابا به هر سوی میرود ..اما دغدغه من و مادر چیز دیگریست.شما هم برامی محمد سام ما دعا کنید..

[ چهارشنبه 7 تير 1391 ] [ 12:58 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

آغاز نه ماهگی

سلام محمدم

 

اکنون که مشغول نوشتن این متن هستم اولین برف زمستانی شروع به باریدن کرده و رفته رفته همه جا به سفیدی می گراید.امروز اولین روز ورود تو به نه ماهگی میباشد و از اوایل ماه شروع به چهاردست و پا رفتن کرده ای.البته حدود یک ماهی هست که با خزیدن وبقول پدر سینه خیز رفتن حرکت و تکاپویت آغاز شده است. پزشکان میگویند هر چه کودک بیشتر چهاردست وپا برود دست و چشم او هماهنگ تر می شوند .پدر هم عجله ای برای راه رفتنت ندارد تا خوب عضلات دست و پا و گردنت قوی شود و دید چشمانت نیز تیزتز شود تا به امید خدا راه رفتن را آغاز نمایی.

عزیزم این روزها گل های  رنگارنگ قالی بیشترین جذابیت را برایت دارد ودائم در این فکری که با دستان کوچکت آنها را از روی زمین برداری اما عزیز دلم بزودی خواهی فهمید که گلهای قالی زیبایشان دراین است که درون نقشهای رنگارنگ بماند و از دیدنشان لذت ببری.

 

 

 

 

[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 10:13 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

شهریور نود-خونه مادر بزرگه

خونه مادر بزرگه

سلام محمدم

بعد از چند ماهی دوباره توانستم که مطلب جدیدی در وبلاگت بنویسم و عکس جدیدت را آپلود کنم

عزیزم حالا دیگر از نوزادی  فاصله گرفته ای و هم لبخندهایت و هم گریه هات کمی مردانه تر شده

گرمای تابستان در شهر ما سپری شده و جای خودش را به خنکای  پاییز داده و برگ درختان رفته رفته زردی را حس میکنند.مادر بزرگ میگوید که بچه ها در سن تو ،درمقابل سرما بسیار آسیب پذیرند وباید بیشتر مواظبت باشیم. دلم زود زود برای لبخندهایت تنگ می شود وحتی گریه های گاه بی گاهت را دوست دارم .این روزها کمی احوالم خوش نیست و نمیتوانم زیاد به مادر در کارهایت کمک کنم.تو دعا کن تا هرچه زودتر خوب شوم....

[ جمعه 25 شهريور 1390 ] [ 11:13 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

دفتر اول-فصل دهم-آغاز سه ماهگی در فصل داغ

سلام محمدم

مدتی بود که فرصت نداشتم برایت بنویسم،اما باز توفیق حاصل شد تا بر صفحه مقدست نقشی حک کنم.مدتیست که فصل داغ  شروع شده و تو اولین تابستان را تجربه می کنی.خوابهایت کمی منظم شده و دیگر مثل قبل بی تاب نیستی گویی این حقیقت را چون پدر و مادر  پذیرفته ای که دراین خراب آباد  کم زمانی مهمان هستی و زمان و مکان چند صباحی تورابه اسارت خواهند کشید.

عزیزدلم ،فصل شکوفه دادن لبانت دراین فصل داغ آغاز شده ولبخندهای ریزت نوید روزهای شیرینتر بر پدرو مادر میدهد.با لبخندهای تو  مادر خستگیهایش را به فراموشی می سپارد و پدر دلتنگیهایش را در حریم خانه از یاد میبرد.فردا چه شیرین است برایت چونکه ما همرهان تویم  تا سر منزل مقصود......

امید دارم فرصتهای زیاد پیش آید تا بر دفتر خاطراتم برات نویسم....

[ چهارشنبه 22 تير 1390 ] [ 14:04 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین خواب یک فرشته

لا لا لا لا گل چايي                     تو نيني خوشگل مايي
چه شيريني عزيز من                 مگه قند و مربايي
به زنبور عسل گفتم                  نياد اينجا گلم خوابه
اگه وز وز كنه امشب                 گلم آروم نمي خوابه.

اولین خواب يک فرشته

محمدم ،پس از تولدت در بيمارستان و گريه هايي که از عمق وجودت نشأت مي گرفت و راه تنفست را براي آغاز دم و بازدمهاي پاکت آماده ميساخت و بشارت حضورت را در اين جهان بر پدر و مادر ميداد،لباسهاي سفيدي برتو پوشانيدم تا با پاکي وجودت  همسان گردد.

عزيزم،آغاز سفرت با گريه و پس از آن خوابي روئايي  که تورا آماده حضور دراين دنيا ميکرد.نميدانم در اولين خوابت چه ديدي،اما هر چه هست از زمان حضورت برکت خداوند بر خانه جاريست.شايد خداوند بخاطر پاکي فرشته مهرباني که ميهمان  ما شده ،نظر لطفش را بر خانه ما بيشتر نموده وآنرا سرشار از معنويت و برکت نموده است.

 

 

 

 

[ شنبه 21 خرداد 1390 ] [ 13:10 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

[ يکشنبه 8 خرداد 1390 ] [ 9:58 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

دفتراول-فصل نهم:عشق پدر به مادر

سلام محمدم

عزیز دلم ،چند روزیست که مهمان خانه مادرٍ مادر هستیم.مادربزرگ را خیلی عزیزم زحمت داده ایم.مادربزرگ کوله بار تجربه است،از بچه داری گرفته تا  همه نوع تخلی و شیرینیهای روزگار .

عزیز دل پدر، تو چهارمین نوه مادربزرگ هستی .محمد،امیرمهدی،علی ومحمد سام.جالب اینکه همه خاله زاده هایت پسر هستند.عزیزم امروز می خواهم داستان شیرینی برایت بگویم که شاید درونش تلخی هایی هم داشته باشد،داستان عشق  پدر به مادر:

در روزگار نچندان دور وقتی که پدر، طفل گریز پایی بیش نبود دوستی در زادگاه مادری داشت .

 کودکی را پدر با این دوست تا اواخر دوران دبستان سپری نمود.از بد حادثه ،دست تقدیر چنین رقم زد که در شهریور یکی از سال های دهه شصت در حاد ثه ای دردناک دوست پدر که هنوز یازده سال بیشتر نداشت ،رخت سفر ببندد وبه سیره پاکانی که هنوز آلوده این دنیا نشده اند از پیش پدر عزم سفر سوی خدا  کند.

دوستم تنها پسر خانواده بود و رفتن او داغی بزرگ بود که مادرش تاب تحمل آن نداشت .زآن پس یاد یار دبستانیم در خیلم نقش بست و هیچوقت خانواده اش را فراموش نکردم .پس ازمرگ یار دبستانی خدا لطفی گران نمود و فرزندان دوقلوی به خانواده اش عطا نمود .یک پسر و یک دخترکه حالا دیگر جوانان رشیدی شده اند.

آری عزیز دل پدر،اگر امروز دوست پدر حضور داشت تورا به سان پدر دوست می داشت چرا که او برادر مادر بود.دایی اکنون آرام  و به دور از تمام آلایشهای دنیا در زادگاهش کوهپایه الوندآرام خوابیده است.

پدر ،یاد یار دبستانی وخانواده اش از خاطرش پاک نشد تا اینکه خود را عاشق مادر یافت .عشقی که تمام خاطرات دوران کودکی،نوجوانی و جوانی پدر چون آینه ای درآن هویدا بود....

 

[ جمعه 6 خرداد 1390 ] [ 11:37 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

[ سه شنبه 3 خرداد 1390 ] [ 9:29 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

دفتر اول-فصل هشتم:مادر

سلام محمدم

دیشب  بی قراری میکردی و تا صبح در آغوش مادر بودی .مادر با چشمان خسته اما پر از مهر ،تو را به آغوش کشیده بود،من که در مقابل مادر شرم حضور داشتم ،چونکه حتی یک لحظه هم خواب بر چشمانش نرفته بود اما حتی خم به ابرو نمی آورد.

نور دیده پدر،نمی دانم چگونه باید این زحمات مادر را جبران کنیم ،ولی یادمان باشد که ..

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه 

 صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه

 مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم

 از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم

 برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی

 برای اشکهای من همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم

به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم

 

[ پنجشنبه 29 ارديبهشت 1390 ] [ 12:31 ] [ پدر ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد